مولانا محمد بن احمد بيغمى
44
داراب نامه ( فارسى )
گفت : آن صورت را بياريد . دويدند و بياوردند . عين الحيات نگاه كرد . همان صورت را خواست . ديد بر همان مركب گلگون سوار ، و نيزهيى در دهن شير زده و سر نيزه از شكم شير بيرون آمده . دختر دايه را طلب كرد و گفت : اى شريفه اين همان صورت آن جوانست كه دوش چوگان مىباخت و امروز با شير در جنگ است . اين صورتها كه مىآورد و بر درخت چنار مىچسباند ؟ شريفه گفت : اى ملكه ، مادرم راست گفت كه اين كار پرىزادگانست . دختران آن صورت را بياوردند و در پيش عين الحيات نهادند . شاه خوبان در فكر افتاد كه اين چه حالتست ؟ كسى با ما غرضى دارد كه اين صورت بما مىنمايد ؟ عين الحيات كه دعوى مىكرد كه ماه آسمان نور از جمال من مىبرد ، و خورشيد جمشيد از ديدن جمال من شرم ميدارد ، و كبك درى رفتار از رفتار من آموخته و سرو سهى در لب جويبار پيش قد صنوبرى من پست مىنمايد ؛ صد هزار دل بستهء زلف منست ، و خورشيد انور يك سواره در ميدان حسن منست ، و ماه تابان از خورشيد جمال من رشك مىبرد ، من اين زمان برين صورت بيجان شيفته و حيران شدم . تا شب درآمد سياوش باز از آن رخنه بيرون آمد و صورت سيوم را بر آن درخت چنار بچسبانيد و بازگشت . عين الحيات بر سر بام آمد و آن صورت سيوم را بديد . حكم كرد تا بياوردند . نگاه كرد و آن صورت را بديد ، بر تخت زرين نشسته ، و تاج شاهى بر سر نهاده و بعضى از خدمتكاران در ملازمت ايستاده . اختيار از عين الحيات برفت . تمام عاشق شد و بىقرارى ميكرد . هرچند دايه و شريفه او را تسلى ميكردند ، فايده نبود كه قضا كار خود كرده بود ، و زمان تا زمان آه سرد از جگر برآوردى و سر در پيش انداخته بود و با كس سخن نمىگفت و هرچه كه با او سخن ميگفتند جواب نمىداد و بدرياى تفكر فرو رفته بود . سياوش از آن رخنه بيرون آمد تا بپاى قصر آمد و گوش داشت . هيچ آواز چنگ و چغانه نمىآمد . راوى داستان گويد كه سياوش بخم كمند بالاى قصر